
گفتند چرا سنگ ...
گفتیم مگر در آن صبح غریب...
اولین نقشها و کلمات را ...
اجداد بیابان گردمان...
بر سنگ نتراشیدند...
مگر کافی نیست که نانمان هنوز ..
از زیر سنگ بیرون میآید..
و ناممان شتابان میرود...
که بر سنگ نوشته شود...
سنگمان را ...
کسی به سینه نزد...
و سرمان تا به سنگ نخورد..
آدم نشدیم...
عباس_صفاری
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
از تبِ چشمِ تُ دیوانه شدن یعنی عشقباهمه غیر تُ بیگانه شدن یعنی عشقشام دیدارِ تُ چون شمع به خلوتگه رازدرشبِ چشم تُ پروانه شدن یعنی عشق
بادهے چشم تُ نوشیدن و بعدش عمرےساڪن گوشهے میخانه شدن یعنی عشقیوسفم! گر بِدَری پیرهنم باڪی نیستبهر تُ قصه و افسانه شدن یعنی عشقوقت ویرانگی از جور زمان دلبرجانزیر آوار غمت شانه شدن یعنی عشقبی جهت عمر من آلودهے تنهایی شدبا تُ همسایه و همخانه شدن یعنی عشق
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی

پنهان چه شوی؟ که عکس رویت
در جام جهان نمای پیداست
گل گر ز رخ تو رنگ ناورد
رنگ رخش آخر از چه زیباست؟
ور نه به جمال تو نظر کرد
چشم خوش نرگس از چه بیناست؟
ور سرو نه قامت تو دیده است
او را کشش از چه سوی بالاست
تا یافت بنفشه بوی زلفت
ما را همه میل سوی صحراست
ما را چه ز باغ لاله و گل؟
از جام، غرض می مصفاست
جز حسن و جمال تو نبیند
از گلشن و لاله هر که بیناست
فخر الدین عراقی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن ...چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن بیانات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!وقتی دائم بگویی گرفتارم ، هیچ وقت آزاد نمی شویوقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنیوقتی دائم بگویی روز آینده انجامش می دهم، آن روز بعد هیچوقت نمی آید!وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم . . .یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم . . .انتخاب با ماست ...ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم . . .و حتی به گریه
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی

زيباترين حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد
چرا که ترانه ما
ترانه بيهودگي نيست
چرا که عشق حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر روز آیندهي ما اگر
بر ماش منتي است
چرا که عشق
خود روز بعدست
خود هميشه است
«احمد شاملو»
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
روزگار اینگونه رقم زددو سرنوشت
هیچکدامشان انتخاب ما نبودند و نیستندماندن و نابودی تدریجی همه چیزو یک قدم تا جنگدر کودکی با نادانی فریاد میزدیممرگ بر.... مرگ بر..... مگ بر...ولی مرگ همه جای شهر هایمان پر شدو بوی جنگ تا یک قدمی سرنوشتمان رسیدنمی دانم چه میشودجایی باید خودت را رها کنیدیگر تلاش و تقلا معنا و فایده ای نداردباید منتظر بمانی و تماشا کنیو بپذیریسرنوشت همیشه انتخاب تو نیستزیباترین روز ها هم تاریک میشوندو تاریک ترین شبها روشنکاش یاد بگیریماز لحظه ها و روزهایمان بهتر استفاده کنیمبیشتر
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی